سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ | 0:46 | حسین صادقی هسنیجه -
سلام.
حسین صادقی هسنیجه هستم رتبه برتر کنکور سراسری
کنکور جبهه ی مبارزه برای موفقیت است در این جبهه گاهی مدرسه نیز که در ظاهر نیروی پشتیبانی ما است، نیروی ستون پنجمی از آب در میآید.
هدف از این ولاگ آن است که دوستان کنکوری را با یک سری حقایق آشنا کنم و برای دستابی به این هدف سعی در استفاده از تجاربیات خود مینمایم.
حقیقتا نمیدانم داستان از کجا شروع شد فقط یادم است که زمانی که کلاس نهم بودم با معدل19.93 اصرار بر ورود به رشته ی ادبیات و علوم انسانی داشتم و علاقه ی به حقوق، سرچشمه ی این اصرار بود و ماحصل این اصرارها، مخالفت اطرافیان بود زیرا رشتهی مذکور در زمره رشته های بچه های درسنخون قرار میگرفت.
اما خب من غلبه کردم و وارد این رشته شدم در بدو ورود با امید اینکه در مدرسه ای مطلوب درس میخوانم خیال راهی مطلوب برای موفقیت درکنکور داشتم اما زهی خیال باطل زیرا همه چیز خلاف تصورات من بود.
دیگر حمایت هیچ کس را نداشتم حتی معلمان آن مدرسه ی کذایی نیز به رشته ی علوم انسانی اهمیت نمیدادند اما خب خدا را شاکر هستم که همان اوایل توانستم گلیم خود را از آب به بیرون بکشانم و اینقدر در سختی غرق شدند که قد کشیدم و سر از سختی ها به بالا آوردم.
ماجرا از آن قرار است که من همان اوایل سال دهم فهمیدم که معلم به درد بخوری ندارم و تصمیم بر آن گرفتم که تا جان دارم مدرسه را بپیچانم و در منزل به طور خودخوان درس بخوانم و این طریقه، رویه ای الزام آور برا من در دبیرستان شد
هرچه جلوتر میرفتم کار سخت تر میشد، من به ساعت مطالعه ی بیشتری نیاز داشتم و مدرسه مانع مطالعه ی من میشد حتی یک بار در این مورد معاون مدرسه مون در ملاعام هرچه که لایق خودش بود را نصیب من کرد. حلا فرض کنید من با این فشار روانی چگونه میتوانستم لای کتاب را باز کنم؟
علی رغم تمام این سختی ها باز هم وضعیت مطلوبی نسبت به دیگر مکلاسی هایم داشتم اما مشکل اصلی از اواسط سال دوازدهم شروع شد.
من طبق برنامه ریزی که با مشاور خود داشتم. توانستم تمامی دروس را بدون ذره ای حذفیات تا عید سال کنکورم به اتمام برسانم و بعد از آن دوران جمع بندی را شروع نماایم. اما باز هم زهی خیال باطل زمانی که خوشحال از تمام کردن دروس بودم و ذوق شروع دوران جمع بندی را داشتم مدیرناشایسته ی آن مدرسه ی کذایی یک سری امتحانای مسخره با عنوانی مسخره تر برنامه ریزی کرده بود که کاملا به مدت یک ماه و نیم یعنی فروردین تا اردیبهشت مرا میگرفت من چاره را درغیت در آن ها دانستم اما این بار به طرز خشن تری تهدید به عدم معرفی به امتحانات نهایی شدم و من هم طفلی بودم که هنوز به بلوغ عقلانی نرسیده بود و به طور وحشت زده از این تهدید اقدام به شرکت در آن امتحانات را نمودم. چشم برهم زدم و دیدم دو ماه از دوران بهار که سکوی جمع بندی بود گذشته است و من وضعیت مطلوبی ندارم. و دیگر فرصتی هم نداشتم زیرا چند روز بعد امتحانات نهایی واقعی شروع میشد و عملا یک ماه هم آنجا وقتم گرفته میشد. تنها امید من به دوهفته ی حدفاصل پایان امتحانات و کنکور بود. آن هم با چشم برهم زدنی رسید خیلی سعی در جبران کم و کاستی ها نمودم اما چگونه میتوانستم در دوهفته کاری را انجام بدهم که زمانی نزدیک به سه ماه نیاز داشت؟
الان منی که تمام سال های دبیرستانم را به تصورات دو رقمی شدن در کنکور گذراندم به فکر تحصیل در دانشگاه آزاد یا پیام نور افتاده بودم حتی زمانی که کنکورک را شرکت کردم و عملا فارغ اتحصیل شدم حتی ذره ای امید به رتبه ی زیر ده هزار نداشتم اما خب خدا باهام یار بود و رتبه زیر500 کنکور شدم. حقیقتا با این رتبه راضی بودم زیرا فرصت تحصیل در رشته ی حقوق دانشگاه اصفهان را داشتم اما هیچ وقت احساس خوشحالی را نداشتم زیرا به هدف خود نرسیده بودم.
اینها را برای آن نوشتم که بگویم دردسر های کنکور خیلی بزرگتر از سن کسایی هست که دچارش میشوند ولی خب چاره ای نیست و اگر قصد ورود به آن را دارید کفش آهنی خود را فراموش نکنید.
و من الله توفیق
با امید موفقیت تمام کسانی که آینده ی درخشان خود را درکنکور می بینند